تبليغاتX
پروانه ات خواهم ماند
تقدیم به بهترینم

روزي خواهد رسيد

روزي كه خورشيد طلوع ميكند  ولي بي من

آن روز ديگر من نيستم

آري

آن روز خيلي ها با شگفتي به يكديگر نگاه مي كنند

با خود مي گويند اين اتفاق امكان ندارد
باور نمي كنند كه ديگر من نيستم

با شگفتي مي آيند سر خاكم

شايد باورش برايشان سخت باشد

من هنوز جوان بودم

اما بي آرزو، ارزوهايي داشتم

كه همگي بر باد رفت

قلب من

ساكت و بي صدا

آنجا زير خاك

چه كسي باور مي كند

آن روز خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر من نباشم

شايد قلب هايي كه به راستي مرا ميخواستند

بيايند بر سر مزارم

اما

اين بار

قلب من ساكت و بي صدا

آرام و بي تحرك

زير خاك

دور از ضربان قلب آنان

مي پوسد

همان قلبي كه هزاران نفر آن را شكستند

همان قلبي كه هزاران غم در خود داشت

آري

من رفتم

من هم فراموش مي شوم

آن زمان كه بودم

كسي مرا نفهميد

اكنون كه ديگر نيستم

ميفهمم كه جايي در دنيا نداشتم

اما...

چه كسي مي دانست كه من او را مي خواستم

شايد خود او هم اين را نداند

اما قلب من

آرزويش را با خود به زير خاك برد

آن دم كه عزراييل به من مهلت نداد

نمي دانست كه من به خاطر خود زنده نيستم

نمي دانست كه قلب من با نفس  ديگري مي تپد

اما بي رحمانه جانم را گرفت

به او گفتم نامرد

بگذار حداقل يك بار ديگر او را ببينم

اما

بيچاره نمي دانست كه مشغول گرفتن جاني بود كه عاشق بود

اين بدن قبلان يك بار جان داده بود و رمقي نداشت

او نمي دانست كه عشق يعني چه

امروز خورشيد طلوع كرد

اما بي من

من ديگر نيستم

از اين پس دنيا نفس مي كشد

اكنون در قلب زمين هستم

او با من مهربان است

او مرا دوست دارد

پيكر سرد مرا در خود ميفشارد

مرا در آغوش گرفته و من آرام در اغوشش خفته ام.

مرا از ياد نبريد چون قلب خاموش من هيچ گاه شما را از ياد نخواهد برد

در آخر براي همه تنها يك ارزو ميكنم

و ان اين است:

ارزو مي كنم كه هيچ گاه ناكام نميريد    همين.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 20:14  توسط یک گمنام 

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگيرد.

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.


براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.


براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.


براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/26ساعت 6:21  توسط یک گمنام  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 3:13  توسط یک گمنام 

اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده ي عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه ي وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه ي پايان من است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 3:9  توسط یک گمنام 

من به خورشيد اعتقاد دارم

حتي اگر ندرخشد. من به عشق اعتقاد دارم

حتي اگر تنها باشم. من به خدا معتقدم

حتي اگر ساکت باشد...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/14ساعت 2:41  توسط یک گمنام 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 4:56  توسط یک گمنام  | 

من آن تنها ترین مردم، که خو  دارد به تنهایی

یقین دارم که تو هم ، زیبا ترین بانوی دنیایی

به شبگردی چشمان تو می آیم، ولی افسوس

نمی دانم چرا در کوچه ها دیگر نمی آیی

گرفته ماه از آسمان ابر سیاه امشب

قرق را بشکن و بیرون بیا  ای ماه رویایی

من آن رودم که در مرداب میمیره، خداحافظ

ندارم با تو وجه اشتراکی، چون تو دریایی

برو بانوی من تنها رهایم کن، ملالی نیست

من آن تنها ترین مردم که خو دارد به تنهایی.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 0:28  توسط یک گمنام 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/11ساعت 2:47  توسط یک گمنام 

با هرکه دوستی کردم خصم مادر زاد شد

هر جا آشیان گزیدم لانه ی صیاد شد

آن دوستی که با خون جگر پرودمش

روز مرگم سر دارم آمد و جلاد شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10ساعت 23:7  توسط یک گمنام 

پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید ... ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 22:25  توسط یک گمنام  | 

چه درديست در ميان جمع بودن ولي در گوشه اي تنها نشستن،
براي ديگران چون كوه بودن ولي...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 0:48  توسط یک گمنام  | 

زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟
گفت:نخريدند،تمام شد...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 1:50  توسط یک گمنام 

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگذار در آغوشت آرامش را بدست آورم

بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه درد ها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد.

پس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 1:4  توسط یک گمنام 

از پنجره ي زندان دو نفر خارج را مي نگريستند !
يكي گل و لاي ديد ،
ديگري ستارگان فروزان...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:58  توسط یک گمنام  | 

نمي دانم در طرح بزرگ خدا من چه نقشي دارم ؟

و چه سر نوشتي ؟

ولي آنقدر مطمئنم كه بي هيچ نيست.!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:55  توسط یک گمنام 

از اينكه كفش نداشتم نگران بودم

تا اينكه مردي را در خيابان ديدم

كه پا نداشت.!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 0:51  توسط یک گمنام 

براي همه درد هاي دنيا
يا علاج هست يا نيست
اگر هست در طلب كوشش كن ،
اگر نيست فكرش را نكن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 23:49  توسط یک گمنام 

۱. فراموش كردن گذشته
۲. غنيمت شمردن حال
۳
. اميد به آينده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 23:45  توسط یک گمنام  | 

در غروبي ناله كردم هيچ كس يادم نكرد
آرزوي مرگ كردم مرگ هم شادم نكرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 0:35  توسط یک گمنام 

وصيت نامه

زهر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خيزد

چه سنگين مي رود اين مٌرده بس آرزو دارد

وصيت مي كنم كه وقتي مٌردم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/18ساعت 0:27  توسط یک گمنام  | 

مانده ام در كوچه هاي بي كسي.
سنگ قبرم را نمي خواند كسي...
مرده ام خاكسترم را باد برد،
بهترين يارم مرا از ياد برد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 23:35  توسط یک گمنام 

زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد

با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود

با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 23:25  توسط یک گمنام  | 

انقدرارزوهايم را به گور بردم که جايي براي جسمم نيست...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/17ساعت 23:21  توسط یک گمنام 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم !   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 17:33  توسط یک گمنام 

مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 17:28  توسط یک گمنام 

دفتر عشق که بسته شد؛ ديدم منم تموم شدم

خونم حلال؛ ولی بدون به پای تو حروم شدم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 15:40  توسط یک گمنام 

زندگي عشق است عشق افسانه نيست انکه عشق را آفريد ديوانه نيست عشق ان نيست که هر لحظه کنارش باشي عشق ان است که هر لحظه به يادش باشي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 15:33  توسط یک گمنام 

می بینی؟ دیگر چیزی برای بخشیدن ندارم... جز چشمانم... که برای دیدن تو... می بندمشان ...تا ابد می بندمشان.....وتو ...آرام باش عشق من...که قلبم نیز...به احترام تو... از تکاپو می ایستد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 15:26  توسط یک گمنام 

قلبم محکوم شد به ساده بودن ... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن ...... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن ...دلم محکوم شد به گوشه گیر بودن ..... چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ...... دستهایم محکوم شد به سرد بودن .... پاهایم محکوم شد به تنها رفتن ... آرزوهام محکوم شد به محال بودن .... وجودم محکوم شد به تنها بودن .... عشقم محکوم شد به محبوس بودن .... و اما امروز تو عشق من محکوم میشوی به خاطر اسیر بودن .... و من باز هم مثل همیشه خودم رو محکوم میکنم به عاشق بودن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 14:58  توسط یک گمنام 

من از قصه ی زندگی نمی ترسم

من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن و

تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/15ساعت 14:49  توسط یک گمنام  |